دخترک با عروسکش حرف می زد
اما از آنجا که همه چیز در این دنیا ممکن است ،این هم نا ممکن نیست گاهی وسط یک مسیر طولانی کم می آوری
می زنی کنار و می گویی خسته ام خیلی خسته
خسته تر از اینکه بتوانم ادامه بدهم
اما زندگی مثل همیشه تو را محکوم می کند
به ادامه دادن هایی که از آن خسته ای
برای برخی تجربه ها بهای گزافی باید بپردازی
سکوت کن لبخند بزن
در برابربی رحمی انسان ها کار دیگری نمی شود کرد
دخترک عروسکش را می خواباند
یاد بگیر که موفقیتت را به هیچ چیز گره نزنی
بعضی ها می آیند و بعد می روند
یعنی تو می خواهی که بروند و
درست زمانی که نمی خواهی بر می گردند
تقدیر
هیچ چیزی اتفاقی نیست
هیچ رفتنی بی دلیل نیست و هیچ بازگشتی بی حکمت
بعضی ها هستند که نمی خواهی
اما لبخند را روی لبانت می آورند
نمیخواهی اما دوستت می دارند
و تو نمی دانی آخر این مسیر چه خواهد شد
ازروزمرگی بیزارم
دلم هوای تازه می خواهد
دخترک عروسک را خریده بود
چون دلش کسی را می خواست که مشتاقانه به او نگاه کند
دلش کسی را می خواست که با او حرف بزند
و او از حرف زدنش لذت ببرد
دخترک امروز تازه می فهمید
راز اینکه بیش از نصف آدم های دنیا حیوان خانگی دارند چیست
راز اینکه آدم ها به یک عروسک دل می بندند چیست
دخترک داشت بزرگ می شد
داشت تغییر می کرد و از این تغییر می ترسید ....
برچسب:
نویسنده: محمد احمدی